نقاشی‌های «بی‌کران»، آرام است اما گزارش آشوب نیز هست. نام آن آشوب، حیرت است… همان که از کلمات برمی‌آید به وقتِ یک شعر یا یک شطح.

نقاش، دره‌ای را تماشا می‌کند غرقِ مه… دشتی را، پوشیده از گیاهان بی‌نام… جاده‌ای را که گِلی‌ست… افقی را که در ابرها گم شده باشد.

نقاش درنگ می‌کند… صدای مویه می‌آید… صدایی آهسته که سال‌هاست به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد… صدای طبیعت، که نزدیک است اما به‌مرور فراموش می‌شود.

نقاش می‌ایستد… غرقِ مه و جاده و ردّ پا… و صدا را تکرار می‌کند… آهسته‌تر… ساده‌تر… محوتر… .

مصطفا پورنجاتی

No comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *